تبلیغات
سرّ سویدا - با سعدی در گلستان

سرّ سویدا

من چو از خاک لحد لاله صفت برخیزم/داغ سودای توام سرِّ سویدا باشد. ( یا حجة بن الحسن )

 

با سعدی در گلستان

 

نوشته شده توسط:محمدرضا عباسی


پیاده ای سر وپا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد وهمراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت:

 نه به استر بَر سوارم نه چو اُشتر زیر بارم

نه خداوند رعیّت نه غلام شهریارم

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم

نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی؟ برگرد که به سختی بمیری. نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت. چون به نخله ی محمود در رسیدیم، توانگر را اجل فرا رسید. درویش به بالینش فراز آمد و گفت: ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمُردی.

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چو روز آمد بمُرد و بیمار بزیست

ای بسا اسب تیز رو که بماند

که خرِ لنگ جان به منزل بُرد

بس که درخاک تندرستان را

دفن کردیم و زخم خورده نمُرد



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.